
پژمان می خواست المیرا را از دست من در بیاورد/ خواستم درسی به او بدهم که به ناموسم نگاه نکند/ او قمه آورد و من چاقو / حالا او مرده و …
زنگ مدرسه که به صدا درآمد، مهسا کیفش را روی دوشش انداخت و به همراه دو همکلاسیاش از مدرسه خارج شد. چند قدمی از مدرسه فاصله نگرفته بود که المیرا با دست به آن سوی خیابان اشاره کرد و گفت: «نگاه کن باز این پسره آمده اینجا. گناه داره چرا اذیتش میکنی وقتی انقدر تو را دوست دارد، تو هم یک روی خوشی به او نشان بده.»








